تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست...

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست...

ما بهتریم!!!!!!

 

خب دوستان عزیز من به شخصه اعتراف می کنم که اینجانب به طور فجیعی به کمبوده سوژه برخورد کرده و به قول ملت غیور کم اوردم!!ولی خب از اونجایی که ما زنان هیچ وقت نباید در مقابله مردان زورگوی جوامع بشری و افرادی که تحمل دیدن رشد و تعالی مارا ندارند و همچنین در راه نهادینه کردن اهداف فمینیست...خب در کل ما کم نمی یاریم!!! البته فقط مساله سر موضوع نیست  همان طور که دانش پژوهان این مرز و بوم خبر دارن نمی دونم چرا اموزش و پرورش به شدت در کار صاف کاری رفته و پدر هفت جده ما رو دراورده انقدر که ما مشتاقانه منتظر عید نوروزیم.(البته به اضافه یه هفته این ور یه هفته اون ور.پیچ دادن کاملآ نه تنها مستحب بلکه واجبه!!!)

 

خب ما چون بی سوژه بودیم برگشتیم به زمان های دور تقریبآ به دوره ای که بازیای اسیایی بود کی بود؟ یادم نیست!!البته من می خواستم همون موقع بنویسما ولی به جان رییس اموزش پرورش وقت نبود!اره  خلاصه گویا مسابقات در قطر انجام شد و از اونجایی که ما نسل در نسل باید با عربا پدر کشتگی داشته باشیم اینجا چی بگیم خوبه؟؟؟مثلا بگیم عربای سوسمارخور ببین چه ادم شدن!!!بله این خیلی خوبه چون همچون ابی که بر روی اتش ریخته باشن دله ما رو خنک کرده و باعث می شه ما از شدت انزجار و حساد... اوا نه ما و حسادت ؟اصلآ اصلآ ما حسودیم مگه اخه؟؟ما ایرانیا تمدن ۲۵۰۰ ساله با     کوروش و داریوش مگه می شه ما حسود باشیم؟؟نه اصلآ !خب پس ادامش میشه از شدته انزجار نترکیم!!!

حال قسمته جالبتر برای من افتتاحیه بود در واقعه کفم برید که چه افتتاحیه ی عالی...چی عالی؟من گفتم عالی؟؟؟نه اه اه عرب سوسمارخور ما با تمدن ۲۵۰۰ سالمون با کوروش و داریوش مگه می شه عربا از ما بهتر باشن نه اصلآ!!!

از اون جالبتر قسمت ترجمه و درک تصویر بالای دوستانه هم وطن بود که هر چی خودمو گرفتم نخندم به جان همون که گفتم نمی شد!!!جالب بود تو افتتاحیه می گفتن شاهین این ور ترجمه می کردن سیمرغ تو افتتاحیه می گفتن دانشمندای دنیا مثل ابن سینا٬بیرونی٬انیشتین این ور ترجمه می کردن دانشمندای عرب مثل... !!! حالا خوبه که صافکاریه درس عربی از ازل راهنمایی شروع می شه!!!خلاصه این جوانان هم داد و بیداد که این عربا دانشمندامونو دزدیدن کم مونده بیان بگن ما تمدن ۲۵۰۰ ساله داریم با کوروش و داریوش!!!!

اره خلاصه بساطی بود این بازیای اسیایی!

حالا نتیجه ی اخلاقی:

۱.ما ایرانیا از همه بهتریم چون نه دروغ می گیم نه حق کسیو می خوریم نه کلاه برداری می کنیم نه واسه کسی حرف در میاریم نه ماله ملت و کش میریم نه پرروییم نه کلاشیم نه خودخواهیم نه از خود راضی نه بی جنبه تازه تمدن ۲۵۰۰ ساله داریم با کوروش و داریوش!!!

۲.ما اصلآ خودمون رو پشت کارای کوروش و داریوش مخفی نمی کنیم و مهم نیست که اونا چی کار کردن مهم اینه که ما داریوش و کوروش داریم!!

۳....عربی را با دقت فرا بگیریم !

۴.با یک عدد تمدن ۲۵۰۰ ساله ترجیحآ همراه با کوروش و داریوش همه چیزی که هستیم رو نادیده بگیریم و به تمدنمون افتخار کنیم!!

۵.وقت مردم رو وقتی سوژه نداریم نگیریم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 3:45  توسط ترانه  | 

تباه شد...

خیلی سعی کرد همه چیز رو بفهمه٬اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک و ریاضیات و حتی فلسفه همه چیز رو اندازه بگیره اما ناگهان دریافت در هستی چیزهایی هست که با ابزارهای او نمی شه اونا رو اندازه گرفت یا فهمید.پس گیج شد و فرو رفت.بعد همه ی محاسباتش رو خط زد و از نو شروع کرد.همه ی اجزا را شمرد اما حس کرد چیزس در این میان کم است.فرمول های او جایی نیمه تمام می موندند.دوباره گیج شد٬پس فرو رفت.طبیعت٬کتابخانه ها و ازمایشگاه ها رو جستجو کرد اما نیافت.می خواست برگرده اما نمی تونست:راه امده مثل کلافی سردرگم پیچیده و نا پیدا بود.می خواست پیش بره اما نمی تونست:راهی که می رفت بن بست بود.پس کلافه شد٬لغزید و باز هم فروتر رفت.فرصت تمام می شد و او در جاده ای کدر می رفت و بر می گشت.می رفت و فرو می رفت.بر می گشت و فروتر می رفت.ناگهان هر چی رو که یافته بود از دست داد و پرسش ها زیاد و زیادتر شد.معماها بیشتر و بیشتر شد و ذهنش تاریک شد.چراغ روحش خاموش شد و ظلمت به جانش افتاد.کور شد و سر رشته از دستش رها شد٬پس فروتر رفت.دیگه به جای اینکه او مسئله رو حل کنه خودش به پرسشی دشوار و بغرنج تبدیل شده بود که باید کسی خودش رو حل می کرد.ناگهان من اون رو یافتم.گفت من او را حل کرده ام.گفت من پاسخ همه ی پرسش های دشوار او هستم.وقتی دانست پاسخ چیست ابزارهاش رو دور ریخت و از اونا گریخت.اما این کافی نبود.او باید هنوز هم می گریخت.باید دورمی شد.باید از خودش دورتر می رفت.باید خودشو تکذیب می کرد اما نتونست.پس فروتر رفت.سنگی که برداشته بود سنگین بود پس ترازوش شکست و نظمش به هم ریخت.از بی نظمی پریشان شد و دور خودش چرخید تا رها شود اما فروتر رفت.بی قرار شد.بالا رفت.بالا و بالاتر رفت.اما هنوز کافی نبود.ان چنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز هم کافی نبود.پس در خودش فرو ریخت.کوچک و کوچکتر شد و از ان ارتفاع فرو افتاد.پس تباه شد...

                                                       "روی ماه خداوند را ببوس"

                                                               مصطفی مستور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 21:57  توسط ترانه  | 

و صبحکم الله بالخیر و عافیه مع الایران ایر!!!!

 

سلام و دوصد درود!

امده ام تا وقایع هفته ی اخیر را به سمع و نظر شما برسانم(البته سمعش گوش سمعیت می خواد!!!)عرضم به حضور شما که اینجانب و والده ی محترمه با انجام یک سری اعمال شاقه تصمیم گرفتیم در طول تعطیلات عید فطر(که هر سال بیشتر از پارسال است!!)به مملکت اسلامیه خود سفر کنیم.مشقات رفتن سفر در حوصله ی این بحث نمی گنجد بنابراین به شرح وقایع در طول سفر می پردازم!بله...ما به محض رسیدن به ایران اسلامی در تهران مستقر شدیم.چندی بعد تصمیم گرفتیم که به خیابان های تهران پارس رفته و از بازار سپید(پاسا‌‌ژ نه!بازار!اونم بازار شام!!)دیدن کنیم.در هنگام رسیدن به انجا به این نکته پی بردیم که تلویزیون به هیچ وجه نیاز به برنامه های طنز ندارد بلکه می تواند شبی تنها نیم ساعت صورت های جوانان این مرز و بوم را نشان دهد تا ملت خنده ی سیری بکنند!!! اغلب خواهران عزیز که کاکل هایی همچون مرغ و به ارتفاعات مختلف بر سر گذاشته و یک تکه دستمال سفره بر روی سر انداخته(که البته با نینداختن فرق زیادی نداره!!!)تا حجاب خود را حفظ کرده و از چشمهای نامحرم خود را دور نگه دارند!!! بعد از تفکر و مشورت با همکاران ما مرجع تقلیده این خواهران رو شناختیم و این شخص با کمالات کسی نبود جز زن ملوان زبل!!!!و اینجا بود که ما به این جماعت برای انتخاب فردی چنین فرهیخته٬باهوش و هنرمند تبریک گفتیم!!فقط اگر یکی از این خواهران در صورت وجود وقت(چون درست کردن اون کاکلا از ۲۴ ساعت ۲۵ ساعتشو می گیره!!!)ما را روشن کند که چه فکری می تواند در سر شخصی که خود را این ریختی می کند وجود داشته باشد!!!

حال به سراغ برادران گرامی می رویم.این برادران عزیزی که ما مشاهده کردیم باز هم بر اساس مشورت ها به این نتیجه رسیدیم که گویا دولت عزیز ما که همواره به فکر مردم همیشه در صحنه(صحنه ی بازارها٬سینماها٬پارکها و از این قبیل صحنه ها!!!!)می باشد٬ لطف کرده و به معماران عزیز و مهندسان گرامی دستور داده که خانه هایی که دارای فرزند پسر ۱۷ تا ۲۷سال(الی بیشتر)هستند را جوری بنا کنند که سیم های برق این خانه ها اتصالی داشته باشد.این اتصالی ها هرروز عصر٬بعضی وقتها هم صبح(بستگی به ساعت علافی داره!!!)به این برادران عزیز برق وارد کرده و زلف های انان را بر خلافه جاذبه ی زمین راهنمایی می کند!!در اینجاست که انها شباهت فوق العاده ای به سیمسون ها پیدا می کنند!!بالاخره زن ملوان زبل یه همچین شخصی را می طلبد!!!اما بحث در مورد ریزش موی برادران در ناحیه ی ابروان ان هم به طور منظم!!!موضوعی جداست که ما بعدا به ان رسیدگی می کنیم!!

خب...اکنون به داستان برگشتن می پردازم.چند روز قبل از سفر بلیط های ما توسط والده از ایران ایر که خداوند سایه ی وی را از سر ما کم نکند!!! خریداری و اکی شد. پرواز از تهران به تهران...ببخشید از تهران به دوبی!!! و از انجا به ولایت خودمان بود.در روز اخر ما شاد و خرم به خداحافظی با فک و فامیل پرداختیم و به فرودگاه  امام رفتیم و از انجا سوار بر طیاره به دوبیه خودمون!!! امدیم.در اینجا بود که بنده برای خودم نشسته بودم که والده ی مکرمه امد و گفت که اقای چشم بادومی گفته که بلیط شما از دوبی به ولایتتون توسط ایران ایر فراموش شده که رزرو بشود و تا فردا صبح هیچ طیاره ای جای خالی ندارد مگر در لیست انتظار ایستادندی!!!!بله...و ما هم انجا بود که بسی مشعوف شدیم و خداوند را شکر کردیم و همواره دعا کردیم که خداوند شر...ببخشید سایه ی ایران ایر را از سر ما کم کند...ببخشید کم نکند!!! در طی ۴ پروازی که در ساعات مختلفه به ولایت ما انجام می شد والده ی اینجانب پله های فرودگاه را مکررا بالا و پایین می رفت و ما همچنان دعای فوق را می کردیم!!! و از شدت تابلو بودن محافظان دیگر مارا نمی گشتند!!!! در اینجا بود که ما به یک سری نتایج رسیدیم که خوب است شما نیز بدانید.ما به شرح نکات زیر فهمیدیم که وقتی ایران ایر فراموش می کند که بلیط شما را رزرو کند به فکر شماست!!! :

۱.ایران ایر به شما استرس می دهد! چون می خواهد بدن شما به استرس عادت کند و در هنگام بحران های شدیدتر بدنی ابدیده داشته باشید و زیاد اذیت نشوید!!!!

۲.ایران ایر شما را در فرودگاه های سرد کشورهای ناحیه ی خلیج فارس قرار می دهد تا سرما بخورید! چون می خواهد گلبول های سفید شما بی کار نباشند و همچنین با این کار  کمک شایان تقدیری به صنعت داروسازی می کند!!!

۳.رئیس ایران ایر در دوبی کاری از دستش بر نمی اید!چون شب خونه ی باجناقش دعوته برای همین وقت فکر کردن به مسافرین را ندارد که!!!!

۴.ایران ایر حداقل یک شب شما را در فرودگاه نگه می دارد تا بر روی صندلی های فلزیه فرودگاه چرت بزنید و تا صبح ۲۰ بار از خواب بپرید!!!چون می خواهد شما حال بیچارگان و محرومین را بفهمید!!!

۵.ایران ایر باعث می شود شما به علت بودن در لیست انتظار ۱۰ بار از پله ها بالا و پایین بروید ! چون به فکر سلامتی و قوی شدن عضله های شماست!!!!

 

خلاصه ایران ایر به فکر همه چی هست به جز کارهای مسافرتیه مسافران که به گفته ی ر ئیس ایران ایر در دوبی٬این وظیفه ی مسافر است که ان را بررسی کند نه کارمند هواپیمایی!!!!افرین ایران ایر عزیز!!!ان شاء الله هیچ وقت درت را گل نگیرن!!!!شما هم با ایران ایر سفر کنید!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 22:38  توسط ترانه  | 

وقتی همه چیز مدرن می شود...

 

گاو ماما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی اید.او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلو اینه به موهای خود ژل می زند.موهای حسنک دیگه مثل قبل نیست چون او به موهای خود گلت می زند.دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری تصمیم بزرگی گرفته بود کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون با پترس چت می کرد.پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.پترس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت به ان سرزمین برود.اما کوه روی پل ریزش کرده بود.ریزعلی دید که کوه ریزش کرد اما حوصله نداشت.ریزعلی سردش بود و نمی خواست لباسش را در اورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.چندسالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او اصلا مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او کلاس بالایی دارد.او فامیل های پولداری دارد.او اخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که در کتاب های دبستان ان داستان های قشنگ وجود ندارد...

 

 *توپ*

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 3:19  توسط ترانه  | 

افرینش زن...

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.

فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد؟

خداوند پاسخ داد:دستور کار اورا ديده اي ؟ او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جایگزینی باشند.

بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جادهد و وقتي ازجايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشیده گرفته تاقلب شکسته، درمان کند.و شش جفت دست داشته باشد.فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.

گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟

خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته  باشند. این ترتیب، اين مي شود يک الگوي متعارف برای آنها.خداوندسري تکان داد و فرمود:بله.يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.يک جفت بايد پشت سرش داشته باشدکه آنچه را لازم است بفهمد !!و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهماند که دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.

اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرمائید.

خداوند فرمود:نمي شود !!

چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزدیک است تمام کنم...از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را بايک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.

اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .

بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي توانی بکنی،تا چه حد ميتواند تحمل کند و زحمت بکشد .

فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟

خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال ومذاکره هم دارد.

آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.

اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي  زیادی موادمصرف کرده ايد.

خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.

فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟

خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه،درد، نا اميدي،تنهايي، سوگ و غرورش.

فرشته متاثر شد.شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زنهاواقعا" حيرت انگيزند.

زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.

سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.بار زندگي را به دوش مي کشند،ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.

وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.

وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.

وقتي خوشحالند گريه مي کنند.

و وقتي عصباني اند مي خندند.

براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.

وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.

بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.

براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.

بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه ميکنند و و قتي دویتانشان پاداش میگیرند ، می خندند.

در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.

در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.

آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدربرايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد...

زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن وبوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد...

کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند...

زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند!

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد

فرشته پرسيد:چه عيبي ؟

 

خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 16:21  توسط ترانه  | 

...

 

چه جوری تونستی این کارو بکنی؟ واقعا چه جوری؟ من هنوز موندم!!! به همین راحتی همه چی برات تموم شد؟پس دو تا بچه ات چی؟؟؟ هیچ فکر کردی چه زندگی پیدا می کنن؟ می دونی مسئولیت چیه؟

نه نمی دونی دیگه! اگه می دونستی وضع و روزت این نبود! فردا اون بچه ها به کی می گن بابا؟به تو؟یا دوست پسر مادرشون؟؟؟به کی می گن مامان؟؟ به زن سابقت یا دوست دختر الانت؟؟ دختر بزرگت کیو خواهر خودش می دونه؟؟لیلی رو یا اون که الان تو شکم مامانشه؟؟ می دونم ادم باید خودشم در نظر بگیره و نباید هر وضعی رو تحمل کنه ولی تو چه مشکلی داشتی ؟ تو که ۱ هفته قبل طلاقت اسم زنت میومد می مردی براش! خالی بندی بود؟؟ می خواستی جلو همکارات کم نیاری؟یا جو عالم هنر گرفتت؟

طلاقتو که گرفتیو یه دوست دخترم پیدا کردیو یه اهنگم برا دخترات خوندی!

Someday, you'll learn to understand
This wasn't what I planned, for me and you
Sorry, love Daddy

هه! چه کشکی چه دوغی! جمع کن خودتو بابا! اره واقعا یه روزی می فهمن! ولی اینی که تو می گیو نه!می فهمن چه مامان بابای فداکاری داشتن!می فهمن چقدر عشق مامان باباشون عمیق بوده!اره اینا رو می فهمن!خوبم می فهمن٬چه انتظاری ازشون داری بعدا؟نکنه می خوای عمیقا دوست داشته باشن؟یا روز پدر به پاس زحمتهایی که براشون کشیدی برات کادو بخرن!هه!باش تا صبح دولتت بدمد!

خانوم با شما هم هستم با شما که ۱ سال بعد از طلاقت حامله شدی دوباره!با تو که عاشق بچه هات بودی!تو ام تا عکست رو جلد مجله رفت یادت رفت کی بودی؟یادته گفتی سومی رم می خوای بیاری؟خوب شد یکی دیگه رو بدبخت نکردین!

خب شما پدر و مادر نمونه اید! تبریک می گم بهتون!

 

(نمیدونم چرا امشب دلم براشون سوخت حدود یه سالی هست می دونستم جدا شدن ولی انقدر عصبانی نشده بودم! البته این فقط مختص به اینا نیست خیلیا هستن که تا تقی به توقی می خوره بیخیاله همه چی می شن٬نمی دونم چرا بچه دار می شن اصلا! اه....!)


+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 0:6  توسط ترانه  | 

شيشه ي پنجره را باران شست ...

 

سلام

- من برگشتم.یه تشکر واسه ی کامنتاتون یه معذرت برا تاخیرم.تو این مدت ایران بودم.از جمعه که برگشتم تا حالا دو بار خواستم اپ کنم ولی نشد.ایران خوب بود!خیابونا شلوغ.ترافیک سنگین.مردم عصبی.قیمتا بالا.هوای گرم بدون امکانات و ... ولی خوب بود!هنوز دلم تنگ نشده ولی می شه.نمی دونم. تعریف کردن از جایی که خودتون توش زندگی می کنید کاره زیاد جالبی نیست فکر کنم شما بهتر از من بدونید!پس نیازی به شرح نیست.

- خیلی برام عجیبه که چطور یکیو دوست داری بعد که می فهمی یه دروغی بهت گفته چقدر سریع احساست برمی گرده!شایدم دوست داشتن نبوده.شایدم من منتظر بودم یه همچین چیزیو بشنوم تا همه چیو برا خودم تموم کنم.

- یاسمین دلم برات  تنگ شده!فکر نکنم هیچ کدوم از هم سن و سالامو به اندازه ی تو دوست داشته باشم.دلم واسه همه ژانگولر بازیات تنگ شده!هروقت اهنگ بویز رو گوش می دم یادت میفتم.می دونم که اینارو نمی تونی بخونی ولی من می نویسم که همه بدونن تو بهترین دخترعمه ی دنیایی.برات بهترین ها رو ارزو می کنم.

- تازگیا شعر ابی خاکستری سیاهه مصدق رو خوندم.الان می گید نگاه کن چه عقبه این!تازه همین ام با لطف یکی به دستم رسید.می خواستم یه جاهاییشو بذارم:

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود

***

كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

***

شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

***

اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم

***

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد

***

من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند

***

و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي

 

خوب بود؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 21:2  توسط ترانه  | 

من می مونم شما میرید...

 

مرسی برای همه ی کامنت ها .من نظراتتون رو دوست دارم و هیچ وقت با خوندنش تنم کهیر نمیزنه! چه اونایی که نظر موافق دارن چه اونایی که نظر مخالف دارن.اگه قرار بود ادما همه یه جور فکر کنن که زندگی مسخره بود.

یه روز شماها همتون میرید داداش سیامک که همیشه کامنت می ذاره مهسا که چند وقته پیداش نیست ریحانه و محیا که همیشه هوای منو دارن سرطان که از سلیقه ی من خوشش اومده و... همه میرید و

من می مونم و این وبلاگ

 من می مونم و این پستا

من می مونم و این کامنتا

 من می مونم و این شعرا

من میمونم و عکسای کربیس

 من می مونم و تنهاییام

 من میمونم و اتاقم

من می مونم و "یاور همیشه مؤمن"

 من می مونم و خاک روی میزم

من می مونم و قاب عکسای خالیم

 من می مونم و  هوای شرجیه جنوب

 من می مونم و دفتر شعرم

من می مونم و داستانام

من می مونم و سطل اشغال پر از چک نویس

 من می مونم و اینم

 من می مونم و دفتر خاطراتم

من می مونم و عشقای خنده دارم

 من می مونم و نامه های هزار بار خونده شدم

 من می مونم و دارو هام

 من می مونم و رنگ نفسم

من می مونم و تلخیه بادومهای تو یخچال

من می مونم و دفتر یادداشت

من می مونم و پوستر هام

من می مونم و دفتر عکسام

من می مونم و کتاب سهراب

من می مونم و استرس شبای امتحان

من می مونم و روز تولدم

من می مونم و گیلاس های خشک شده ی روی درخت

من می مونم و حیاط مامان بزرگ

من می مونم و شاه پسندای بابابزرگ

من می مونم و بلاگفا

من می مونم و تلویزیون خاموش

من می مونم و اهنگ های ابی

من می مونم و غذاهای یخزده

من می مونم و رنگای تند تابستون

من می مونم و مانتوی مشکیم

من می مونم و ماهیهای شب عید

من می مونم و پولکای لباسم

من می مونم و این زندگی...

شما میرید من می مونم بعد دوباره ادمای جدید میان. کامنت می ذارن.خوب و بد.میرن و من می مونم

من می مونم و این وبلاگ

من می مونم این پستا 

من می مونم و...

و این تکرار تکرار است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 15:0  توسط ترانه  | 

موفق باشید...!

 

بلند شو دوست كنكوري! بلند شو!
ميدانم تا صبح نخوابيده اي،
مثل ديگر شبها.اين هم طنز زندگي است،زماني كه ميخواستي درس بخواني ونخوابي ، خواب چشمانت را ميربود و حالا كه به توصيه فلان دكتر و فلان مهندس بايد راحت بخوابي ، خواب به چشمانت نمي آيد.اما غصه نخور هر چه بود تمام شد.
بلند شو آبي به صورتت بزن
!

اما در آيينه به صورتت نگاه نكن.چشمانت خيلي خسته است.مبادا با نگاه به آيينه پوست خشك و چروك صورتت را ببيني و دوباره به ياد آن جوش هاي لعنتي بيفتي و هواست پرت شودو آن وقت....
نگو چقدر آدم بد بختي هستم،مگر ميشود 1/5ميليون آدم با هم بد بخت شوند، ظلم هم نيست ، مگرنشنيدي كه ميگويند ظلم بالسويه عدل است
.
لباست را مرتب كن
!  وقت زيادي نداري.
چقدر اين وقت لعنتي عزيز است،بخصوص سر تست هاي زبان! كاش به جاي مرتب كردن لباس وقتي براي سه تست آخر زبان ميدادند،لباس مرتب به چه كارت مي آيد وقتي به سر بازي ميروي يا شايد وقتي به كلاس گلدوزي و ...
اما غصه نخور ديگر تمام شد.
مداد هايت را تيز كن!
مبا دا بيشتر از آنچه كه بايد، سياه كنند!نگو لعنت بر بخت سياه ،نگو اين چه مملكتي است كه در آن هر جوان بايد يكسال استرس كنكور را بكشد.درك كن! بفهم ما در جامعه ي در حال توسعه هستيم،در حال گذار به دنياي جديد، بفهم كه بايد براي گذار به دنياي جديد بايد مدادت تيز باشد!
كارتت را بردار
!

 يادت مي آيد به خاطر همين كارت در آن شلوغي عينكت شكست.كارت را در سمت چپ سينه ات نصب كن.خوب يادت باشد كه تو همين كارت هستي،بدون اين كارت نيستي . تو يك شماره اي ،
شماره اي بر بالاي صفحه كه اگر در آن دست ببري برگه ات تصحيح نميشود!
بلند شو دوست كنكوري ! وقت زيادي نداري.
 زياد نخور به قول مشاورت زياد كه بخوري به مغزت فشار مي آيد. با مغز پر تست مي زنند نه با معده ي پر!
بلند شو، ديگر وقت رفتن است. روي مادرت را ببوس
!

به روي خودت نياور كه ميداني تا صبح گريه ميكرده و دعا مي خوانده، به روي خودت نياور كه ميداني بيش از تو نگران است.در چشم پدرت نگاه كن، خجالت نكش،مطمئن باش تمام پولي را كه بابت شهريه كلاس هايت داده است با رضاي خاطر پرداخته است.لبخند بزن! بگذار چروك دور چشمانش اندكي باز شود. مگر نميبيني بخاطر تو امروز سر كار نرفته است تا تورا برساند كه مبادا دير نرسي و آن وقت...
نگو پدر بيخود نگران است،
تو همه را نگران كرده اي، حتي برادر كوچك ات كه به خاطر تو امسال به هيچ گردش و مسافرتي هم نرفته، صبح زود بيدار شده است،آبميوه را از دستش بگير ، وقتي ضعف ميكني به دردت ميخورد. مراقب باش روي پاسخ نامه ات نريزد،مي بيني! به همين سادگي يكسال عمرت به فنا مي رود...
گريه ميكني..؟!گريه ديگر چرا؟
مگر شب هاي قبل كه گريه كردي چه شد؟ سرت را بالا بگير. اشك هايت را پاك كن مبادا روي پاسخنامه بچكد،حواست جمع باشد كنكور را به سياهي قلم مي دهند نه به زلالي اشك...........

*منوری*

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 1:0  توسط ترانه  | 

روح خاکستری

 

- یه شعر برای کسانی که وقتی برای فکر کردن به کانون گرم خانواده عشق اهنگ و شعر را ندارند ولی گاهی وقت ها از اهنگ های عاشقانه لذت می برند...

 

تو از کدامین دیار به اینجا امده ای

که روحی چنین خاکستری داری؟

تو با کدامین حس جنگ کرده که این گونه

عشق را از یاد برده ای؟

 

بیا و خاکستری وجودت را به

ابی بیکران دریا ببخش و

ابیش را بگیر

 

چرا تا شکوفه های گیلاس هست

دفترت را با برگ های پاییزی پر می کنی؟

و چرا وجودت را سیاه قلم می زنی

تا وقتی سبز دشتها وجود دارد

 

و چرا از مهر می گریزی این چنین؟

با هر نفست می توانی دوست داشته باشی

می توانی رنگها را ببینی

نگاه کن!رنگین کمان زیر ابرهای خاکستری وجودت است

ابرها را کنار بزن و خوشبختی را یاد بگیر

و کار و خورشید و رنگ و مهتاب

 

سهم تو بیشتر از این خاکستری هاست...

 

- فکر کنم اینو براتون اف گذاشته بودم:فیلم افساید تو ایران توقیف شده و اجازه ی پخش نداره ولی از سایت  www.persianhub.com  دانلود کنید.حتما این فیلمو ببینید فوق العاده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 22:10  توسط ترانه  |